
آیینه ها دچار فراموشی اند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو
روشن نیست!
گاه شمار زندگي و آثار قيصر امين پور:
ادامه مطلب
۵-هديه الههها
اسطورههاي الهههاي بزرگ، شفقت در قبال كليه موجودات زنده را ياد ميدهند. در اين اسطورهها است كه به درك تقدس واقعي خود زمين ميرسيد، زيرا زمين پيكر الهه است. اين نوعي انگاره نمادين است. همه اشارات انگارههاي مذهبي و اسطوره شناختي خطاب به سطوحي از آگاهي يا حوزههايي از تجربه است كه بالقوه در روح انسان وجود دارد. اين انگارهها بينشها و تجاربي را به ياري ميطلبند كه با مراقبهاي در باب رمز منشا هستي خود شخص متناسباند.
در پارهاي نظامهاي مذهبي، واله اصلي، يا منشاء مادر بوده است. در واقع مادر والدي بلا فصلتر از پدر است، زيرا بچه را مادر به دنيا ميآورد، و نخستين تجربه هر نوزادي مادر است. اسطوره شناسي نوعي تصعيد انگاره مادر است. ما از زمين مادر صحبت ميكنيم. و در مصر با پديده آسمانيهاي مادر، يا الهه نوت (Nut) مواجهيم كه نمايشگر كل سپهر آسماني است.
انگاره الهه با اين واقعيت ارتباط دارد كه شما از مادرتان زاده شدهايد، و ممكن است پدرتان نامشخص يا مرده باشد. در حماسهها هنگامي كه قهرمان به دنيا ميآيد، غالبا پدرش مرده، يا در جايي ديگر است، قهرمان بايد به جستجوي او برآيد.
در داستان تناسخ عيسي، پدر او، دست كم به لحاظ نماد شناسي، در آسمان بود. هنگامي كه عيسي به سمت صليب ميرود، مادر را پشت سر گذاشته است و رهسپار ديدار پدر است. صليب كه نماد زمين است، نماد مادر است. لذا عيسي بر صليب، جسم خود را براي مادر باقي ميگذارد، زيرا اين جسم را از او گرفته است، و به سوي پدر ميرود كه منشاء رمز غايي و متعال است.
اين جستجو يكي از مضمونهاي عمده اسطوره است. بن مايه كوچكي وجود دارد كه در بسياري از روايتهاي مربوز به زندگي قهرمان رخ مينمايد، و در آن پسري ميگويد، "مادر، پدر من كيست؟" مادر ميگويد،" پدرت در فلان جا و بهمان جا است"، و سپس قهرمان به جستجوي پدر ميرود.
در اوديسه، تلماخوس، فرزند اوديسئوس، هنوز نوزاد كوچكي است كه پدرش عازم جنگ تروا ميشود. جنگ ده سال طول ميكشد، و سپس اوديسئوس در بازگشت به خانه، ده سال ديگر در دنياي رازآميز و اسطوره شناختي مديترانه گم ميشود. هنگامي كه تلماخوس بيست ساله ميشود، آتنا نزد او ميآيد و ميگويد، "برو پدرت را پيدا كن. او نميداند پدرش كجا است، لذا نزد نستور ميرود و ميپرسد، "فكر ميكني پدرم كجا باشد؟" و نستور ميگويد، "برو از پروتيوس سوال كن. او در جستجوي پدر است.
مادر در آنجا حضور دارد. شما از مادرتان زاده ميشويد. او كسي است كه از شما پرستاري ميكند، شما را آموزش ميدهد و بزرگ ميكند، و سر انجام به سني ميرسيد كه بايد پدرتان را پيدا كنيد.
يافتن پدر در واقع پيدا كردن منش و سرنوشت خويش است. اين تصور وجود دارد كه منش از پدر، و جسم غالبا ذهن از مادر به ارث برده ميشود. اما اين منش شخص است كه در رمز و راز پيچيده شده، و در واقع سرنوشت شخص را رقم ميزند. لذا آنچه در جستجو نمادين ميشود، در واقع كشف سرنوشت خويش است. پس هنگامي كه پدرتان را پيدا ميكنيد در واقع خودتان را پيدا كردهايد. اين مطلب در درجه اول با كشاورزي و جوامع كشاورزي ارتباط دارد. اين قضيه بنا گزير با زمين ارتباط دارد. زن، بچه به دنيا ميآورد، درست همان طور كه زمين گياه را متولد ميكند؛ و به بچه غذا ميدهد، يعني همان كاري كه گياه ميكند. لذا جادوي زن و زمين، هر دو يكساناند. آنها با هم پيوند دارند. تجسم نيرويي كه صورتها را متولد و آنها را تغذيه ميكند، به درستي مونث است. در دنياي كشاورزي بين النهرين باستان، در نيل مصر، و در نظامهاي فرهنگي زراعي، الهه، صورت اسطورهاي غالب است.
در اروپا صدها پيكرك الهه، متعلق به دوران نو سنگي پيدا كردهايم، اما مجسمه مذكري كه مربوط به اين دوره باشد بسيار نادر است. گاو و بعضي حيوانات ديگر مانند گراز و بز شايد نماد قدرت مذكر باشند، اما الهه تنها موجود آسماني به تصور در آمده درآن زمان است. هنگامي كه يك الهه در مقام آفريننده داشته باشيد، كائنات، پيكر او است. او با كائنات يكي ميشود. او كل سپهر آسمانها است كه زندگي را احاطه كرده است.
۶- در آخر :
اسطورههاي كهن به منظور هماهنگ كردن ذهن و جسم طراحي شدهاند. ذهن ميتواند به شيوههايي غريب به دور دستها برود، و چيزهايي ميخواهد كه جسم به آنها نياز ندارد. اسطورهها و آيئنها، ابزاري براي همنوا كردن ذهن با جسم و همنوا كردن شيوه زندگي با الزامهاي طبيعت هستند. مراحل تكامل انسان، امروزه نيز همان است كه در دوران باستان بوده است. شما به عنوان يك نوزاد وارد دنيايي از نظم و اطاعت ميشويد، و به ديگران وابسته ايد. همه اينها را بايد پشت سر بگذاريد تا به بلوغ برسيد. و نه با وابستگي، بلكه با اقتداري مبتني بر مسئوليت شخصي زندگي كنيد. اگر نتوانيد از اين آستانه بگذريد، مبناي روان رنجوري را در خود داريد. سپس هنگامي كه دنياي خود را به دست آورديد، بايد آن را واگذار كنيد. و سر انجام مرگ. اين فراغت نهايي است. لذا اسطوره بايد به هر دو هدف خدمت كند، ترغيب جوان به زيستن در دنياي خودش- كه كاركرد مُثُل قومي است- و سپس دست كشيدن از آن. مُثُل قومي، افشاگر آن مُثُل اوليهاي است كه راهنماي شما به زندگي دروني خودتان است. و اين اسطورهها به ما ميگويند كه ديگران چگونه گذر كردهاند، و ما چگونه ميتوانيم گذر كنيم؟ همچنين زيباييهاي راه را توصيف ميكنند.
۷-منابع
قدرت اسطوره/ جوزف کمبل؛نشر مرکز1377
انسان و سمبولهایش/ دکتر یونگ؛ نشر جامی 1377
ميگويد : ميدانی بهترين شرايط برای ازدواج چيست ؟؟
ميگويم : نه !
ميگويد : زن بايد مثل اسب نجيب ؛ مثل طاووس با وقار ؛ و مثل آهو زيبا باشد !
می پرسم : مرد چی ؟؟
ميگويد : مرد کافی است فقط " خر " باشد !!!
***
ميگويد : ازدواج ؛ مثل قمار است .
می پرسم : چرا ؟؟
ميگويد : معمولا در قمار کسی برنده ميشود که بتواند بيشتر تقلب کند !!
***ميگويد : ميدانی دوران تجرد برای آقايان از چه زمانی شروع ميشود ؟؟
ميگويم : نه ! نميدانم .
ميگويد : بعد از ازدواج !!!
***ميگويد : ميدانی چرا عروس و داماد بهنگام عقد ؛ دست های شان را در دست همديگر ميگذارند ؟؟
ميگويم : نه !
ميگويد : درست مثل دو بوکس باز که قبل از مسابقه با هم دست ميدهند !
***خانمی به شوهرش ميگويد : عزيزم ! ميدانی امروز سالگرد ازدواج ماست ؟؟
شوهرش ميگويد : پس بپا خيزيم و دو دقيقه سکوت کنيم !!
**ميگويد : سالروز استقلال بر همگان مبارک باد . البته باستثنای مردان زن دار !!
** ميگويد : ميدانی چرا قانون اجازه نمی دهد يک مرد دو تا زن داشته باشد ؟؟
ميگويم : نه !
ميگويد : بخاطر اينکه بموجب قانون يکنفر را نمی توان بخاطر يک جرم ؛ دو بار مجازات کرد !!
۴- قرباني و سعادت
تقدس بخشيدن به فضاي بومي يكي از كاركردهاي بنيادي اسطوره است. اين مطلب را ميتوانيد به روشني در ميان ناواهوها ببينيد كه كوه شمالي، كوه جنوبي، كوه شرقي، كوه غربي، كوه مركزي را از يكديگر متمايز ميكنند و براي آنها نامهايي دارند. دركلبههاي ناواهوها همواره رو به شرق است. اجاق در مركز قرار دارد، و دود بالا ميآيد و از سوراخ سقف خارج ميشود تا بوي خوش آن به مشام خدايان برسد. محيط يا مكان زندگي به يك شمايل، يا يك تصوير مقدس تبديل ميشود. هر كجا كه باشيد با نظم كيهاني سرو كار داريد.
چنانچه به يك نقاشي شني ناواهو نگاه كنيد، همواره يك شكل احاطه كننده خواهيد ديد كه شايد سراب يا رنگين كمان يا نظاير آن باشد، اما همواره يك شكل احاطه كننده وجود دارد كه از شرق آغاز ميشود، و لذا روح جديد ميتواند از آن طريق به درون وارد شود. هنگامي كه بودا زير درخت بيداري نشسته بود، رو به شرق داشت كه سمت طلوع آفتاب است.
هنگامي كه وارد بيشه اي با گياهان بلند ميشويد، حضور خدايي بر شما آشكار ميشود. بيشههاي مقدس همه جه هستند. در آنجا همه چيزهايي كه در اطراف حضور دارند، نيروها، قدرتها و امكانات جادويي زندگي را به نمايش ميگذارند كه متعلق به شما نيستند، اما بخشي از زندگي هستند و دريچههاي زندگي را به روي شما ميگشايند. سپس ملاحظه ميكنيد كه همه اين چيزها در شما بازتاب پيدا ميكنند، زيرا شما طبيعت هستيد. هنگامي كه يك سرخ پوست سو چپقش را به دست ميگيرد، آن را طوري ميگيرد كه دستهاش به طرف آسمان باشد و خورشيد بتواند اولين پك را به آن بزند. و سپس همواره چهار جهت را مخاطب قرار ميدهد. در اين چاچوب ذهني، هنگامي كه كل افق و جهاني را كه در آن قرار داريد مخاطب قرار ميدهيد، در جهان در جاي خودتان قرار گرفتهايد. اين شيوهاي متفاوت از زيستن است.
و آيا امروزه چه كسي الوهيت مندرج در طبيعت را براي ما تفسير ميكند؟ چه كسي چيزهاي ناديده را براي ما تفسير ميكند؟ بايد پاسخ داد انجام اين كار بر عهده هنرمندان است. هنرمند كسي است كه اسطوره را باب روز ميكند. اما چنين هنرمندي بايد اسطوره شناسي و علوم انساني را درك كند، و صرفا يك جامعه شناس نباشد كه برنامهاي براي شما بريزد.
و ما در اين مقطع با نوعي تحول بزرگ و كامل مواجهيم كه نه فقط در اسطورهها، بلكه در روان انسان اتفاق ميافتد. ببينيد، يك حيوان موجوديتي كامل است كه در يك پوست قرار دارد. هنگامي كه حيوان را ميكشيد ميميرد، و اين پايان كار او است. اما در دنياي گياهي چنين فرد قائم به ذاتي وجود ندارد. گياه را ميچينيد، و جوانهاي ديگر از آن سر بر ميآورد. هرس كردن براي گياه سودمند است. همه چيز در پيوستاري از هستي داشتن است. انگاره ديگري كه با جنگلها استوايي ارتباط دارد آن است كه زندگي از پوسيدگي و فساد نشات ميگيرد. اگر اندامي از يك درخت را قطع كنيد، اندام ديگري به جاي آن سبز خواهد شد. لذا در فرهنگهاي جنگلي و زراعي، حسي از مرگ وجود دارد كه به نوعي مرگ نيست، بلكه از لوازم زندگي تازه است. و فرد كاملا يك فرد نيست، بلكه شاخهاي از يك گياه است. عيسي مسيح همين انگاره را به كار ميگيرد، هنگامي كه ميگويد، « من تاك هستم و شما شاخههاي آن هستيد. » اين انگاره تاكستان، با حيوانات جدا از هم كاملا فرق دارد. هنگامي كه يك فرهنگ كشاورزي داريد، با فرايند پرورش گياه براي خوردن آن سروكار داريد. اين بن مايه كه گياهاني كه ميخوريد از قطع و دفن پيكر يك خداي قرباني شده يا شخصيتي اجدادي بر آمده است، همه جا، بخصوص در فرهنگهاي اقيانوس آرام وجود دارد.
ماهيت زندگي را بايد در اعمال زندگي درك كرد. در فرهنگهاي شكارگري، هنگامي كه يك قرباني تقديم ميشود، گويي هديه يا رشوه به خدايي است كه از او خواسته شده است كاري براي ما انجام دهد، يا چيزي به ما بدهد. اما در فرهنگهاي كشاورزي هنگامي كه چهرهاي قرباني ميشود، آن چهره خودش خداوند است. شخصي كه ميميرد، دفن ميشود، و به غذا تبديل ميشود. مسيح مصلوب ميشود، و از بدن او غذا و روح به ما ميرسد.
داستان مسيح، تصعيد آن چيزي است كه در اصل يك انگاره گياهي كاملا ملموس بوده است. مسيح بر صليب مقدس، يا درخت است، و خود او ميوه درخت محسوب ميشود. مسيح همان ميوه زندگي جاوداني است كه ميوه دومين درخت ممنوع در باغ عدن بود. هنگامي كه انسان ميوه درخت اول، يعني درخت معرفت بر خير و شر را خورد، از باغ بيرون رانده شد. اين باغ، مكان وحدت، نادوگانگي مذكر و مونث، خير و شر، و خدا و انسان است. شما دوگانگي را ميخوريد و بيرون رانده ميشويد. درخت بازگشت به باغ، درخت زندگي جاويدان است كه با خوردن ميوه آن در مييابيد كه من و پدر يكي هستيم.
بازگشت به آن باغ، هدف بسياري از اديان است. هنگامي كه يهوه انسان را از باغ بيرون راند، دو كروبي را با شمشيري آتش خيز در ميان آنها بر دروازه گماشت. اكنون هنگامي كه وارد يك معبد بودايي ميشويد، در حالي كه بودا زير درخت زندگي جاودان نشسته است، دروازهاي را مشاهده ميكنيد كه دو نگهبان جلو آن ايستادهاند، آنها دو كروبي هستند، و بايد از ميان آنها به سمت درخت زندگي جاودان برويد. در سنت مسيحي، مسيح بر صليب، در واقع مسيح بر درخت است كه همان درخت زندگي جاوداني است، و مسيح ميوه آن است. مسيح بر صليب و بودا زير درخت، هر دو يك چهرهاند. و كروبياني كه بر دروازه ايستادهاند- آنها كيستند؟ در معابد بودايي ميبينيد كه يكي از آنها دهان خود را باز كرده و ديگري بسته است- ترس و ميل، يك جفت تقابل دوگانه. اگر به باغي شبيه باغ عدن نزديك شويد و اين دو چهره واقعي باشند و شما را تهديد كنند، چنانچه براي زندگي خود بيمناك باشيد، همچنان خارج از باغ قرار خواهيد داشت. اما چنانچه ديگر به منيت خود متصل نباشيد، بلكه آن را كاركردي از يك كل بزرگتر و جاودانه ببينيد، و بزرگتر را بر كوچكتر ترجيح دهيد، ديگر از آن دو چهره ترسي نخواهيد داشت و وارد خواهيد شد.
آنچه ما را بيرون از باغ نگه ميدارد ترس و ميل ما نسبت به آن چيزهايي است كه فكر ميكنيم خير و صلاح زندگي ما است.
۵-هديه الههها
آرش حجازی
مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار است، یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر هم می لرزد. اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند. اگر بی وفا باشد، می لغزد و همه عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند. هیچ کس حکمتش را نمی داند ... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند. فرار ندارد...
شاهدخت سرزمین ابدیت ـ آرش حجازی
مصاحبه با عبدالله البیشى، میرغضب عربستان(گردن زن)
عبدالله البیشى، "گردن زن" شهیر عربستان ، از شغل و شمشیر های خود میگوید
مصاحبه تلویزیونى استثنائى با مردى که مسئول قطع کردن سر محکومین در عربستان سعودى است (توجه: مصاحبه به عربى است ، با زیر نویس ترجمه انگلیسى). در این مصاحبه وى شمشیر هاى مختلفى را که براى گردن زدن استفاده میکند به خبرنگاران نشان میدهد و از شغل خود میگوید . گوینده تلویزیون : "شمشیر هاى ابو بدر سر بیش از صد نفر را بریده اند . وى این شغل را از پدرش به ارث برده است ، و پسر بزرگترش ، بدر، در حال اموزش براى ادامه شغل اوست . عبدالله به خاطر میاورد که چگونى، وقتى هنوز پسر کوچکى بود ، با پدرش به گردن زدن یک محکوم در مکه رفت ، و منظره ان روز نقطه عطفى در زندگى وى گردید . " عبدالله بیشى : " پدرم قرار بود به مکه برود تا گردن کسى را بزند . من پسر بچه کم سن و سالى بودم و مدرسه میرفتم . وقتى صحبت از گردن زدن میشد، اولین فکرى که به ذهنم میرسید جهاز هاضمه بود . دلم میخواست ببینمش . ان روزها در مدرسه یک امتحانى داشتیم که راجع به جهاز هاضمه و از این چیز ها بود . این بود که من هم با پدرم رفتم ، و به محض اینکه پدرم گردن ان مرد را قطع کرد، من دویدم تا جهاز هاضمه اش را ببینم ، ولى تنها چیزى که میتوانستم ببینم سر مرد بود که قطع شده بود ، و جاى گردنش یک سوراخ بود، مثل یک چاه . . . شب بعدش یک کابوس دیدم ، ولى فقط یک دفعه ، الحمدلله زود برایم عادى شد . سئوال یک تماشاگر از ریاض : "ایا شما زن ها را هم گردن میزنید ؟ و اگر بله، ایا تفاوتى احساس میکنید بین زن و مرد ؟ " عبدالله بیشى : " گردن گردن است . فرقش فقط ان است که بعضى وقتها وقتى میخواهى گردن یک مرد را بزنى او اختیار اعصابش را از دست میدهد و نمیتواند ارام بنشیند یا بایستد ، و کار را مشکل میکند . " گوینده دیگر : "ای هیچوقت گردن کسى را که میشناخته اید هم زده اید ؟ " عبدالله البیشى : "بله ، من گردن خیلى ها را زده ام که دوستم بوده اند . ولى کسى که جرمى میکند خودش این بلا را بر سر خودش میاورد . " گوینده اول : " ایا وقتى بیشتر از سه چهار گردن را در یک جلسه میزنید برایتان مشکل است ؟ ایا احتیاج به استراحت بین گردن زدن ها ندارید ؟ " عبدالله البیشى : " الحمدلله ، هیچ مشکلى نیست . سه، چهار، پنج یا شش ، هیچ مسئله اى نیست . کاملا راحت است . اعدام اعدام است .
برگرفته از وبلاگ انعکاس
تصويري از آخرين لحظات حيات پرفسور حسابي
شام در کنار تخت استاد سرد شده است. ظاهراً ديگر نيازي به خوردن غذا نيست. پزشکان و مسئولان بيمارستان دانشگاه به اين نتيجه رسيده اند که معالجه روي قلب استاد ديگز اثري ندارد. لذا آنژيوکت تزريق چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوکت تزريق مسکن درد از دست چپ ايشان را خارج و حتي ماسک تأمين اکسيژن که ديگر ريه ها قادربه تأمين آن نبود را برداشته اند و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است. شگفت اينکه در چنين حالتي در کمال حيرت پزشکان و متخصصين بيمارستان کانتونال دانشگاه ژنو، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش خويش نمي انديشد.
اين تصوير منحصر به فرد را يکي از کارکنان خود بيمارستان به عنوان يک تصوير تکان دهنده و تأثيرگذار ثبت کرده است.
مصداق بارز حديث : ز گهواره تا گور دانش بجوي.
برگرفته از سایت نیما شریفی

به مناسبت ماه مبارك رمضان:
(آهنگ سوز ناکی به صورت بک گراند در حال پخشه)
صدا : "هر جور می خواهی گریه کن ."
خداوند فرمود: عزرائیل برو این بدن رو قبض روح کن.
عزرائیل اومد کنار این بدن نشست.
خدا گفت: چرا شروع نمی کنی؟
عرض کرد: خدایا از کجای این بدن شروع کنم؟
فرمود: از سرش.
گفت سرش اون قدر زخم داره. چشمش زخمه . دهانش زخمه... (قربون پیشانی شکسته ات آقا جون) آب بهت ندادن؟
دید تمام بدن زخمه . عزرائیل نشست کنار.
خدا گفت: چی شد؟
گفت: من نمی تونم!
خدا فرمود: بیا کنار! این بدن تنها بدنیه که خودم باید قبض روح کنم.
حسیییییییییییییییییییییین ( بعضی مواقع هم میشه حووووسییین!!! )
این متنی از کتاب آیات شیطانی از سلمان رشدی نیست! این تکه از مکالمات فاش نشده خداوند و عزرائیل نیست! این تحریفات قرآن توسط صهیونیست ها نیست! این...
این عینا روضه ای است از مداح مشهور کشور آقای محمود کریمی.
دوستان آیا نام این یاوه گویی را میتوان ذکر مصیبت نهاد؟

بر خيز با من
هيچ كس بيش از من
نمي خواهد سر به بالشي بگذارد
كه پلكهاي تو در آن
در هاي دنيا را به روي من مي بندند
آنجا من نيز مي خواهم
خونم را در حلاوت تو
به دست خواب بسپارم
اما بر خيز!
بر خيز با من
و بگذاربا هم برويم
براي پيكار روياروي
از تارهاي عنكبوتي دشمن ،
بر ضد نظامي كه گرسنگي را تقسيم مي كند ،
بر ضد نگون بختي سازمان يافته
برويم
و تو ، ستاره ي من ، در كنار من ،
سر بر آورده از گل و خاك من ،
تو بهار پنهان را خواهي يافت
و در ميان آتش
در كنار من ،
با چشمهاي وحشي خود ،
پرچم من را بر خواهي افروخت .
چند شعر زیبای دیگر از نرودا را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
بسوی توقیف فله ای وب سایتها و رسانه های آن لاین !
امروز خبری خواندم مبنی بر اینکه رئیس جمهور لايحه الحاق يك تبصره به ماده (1) قانون مطبوعات ـ مصوب 1379- كه بنا به پيشنهاد مشترك معاونت حقوقي و امور مجلس رئيس جمهور و وزارتخانههاي دادگستري و فرهنگ و ارشاد اسلامي در جلسه هيئت وزيران با قيد دو فوريت به تصويب رسيده براي طي تشريفات قانوني تقديم مجلس شوراي اسلامي كرد......
برگرفته از وبلاگ : راز نو
ادامه مطلب
گزارش بانک مرکزی ایران نشان می دهد که حجم نقدینگی با رشدی 39.5 درصدی از 96 هزار میلیارد تومان در خرداد سال گذشته به بیشتر از 134 هزار میلیارد تومان در خردادماه امسال رسیده است.حجم نقدینگی در زمان روی کار آمدن محمود احمدی نژاد حدود 60 هزار میلیارد تومان بوده و در دو سال گذشته این رقم به 134 هزار میلیارد تومان افزایش یافته است.این حجم نقدینگی در اقتصاد ایران بی سابقه است و به عقیده کارشناسان می تواند پیامدهای ناگواری برای اقتصاد! ایران به دنبال داشته باشد.به عقیده کارشناسان اقتصادی، استفاده بیش از اندازه دولت آقای احمدی نژاد از درآمدهای نفتی و تزریق آن به اقتصاد ایران علت افزایش سریع نقدینگی به حساب می آید.
امسال بعد از مدت ها حرف 'چ' از سری مجموعه فرهنگ کتاب کوچه احمد شاملو منتشر می شود ولی سرنوشت این کار همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد.فرهنگ کتاب کوچه یکی از کارهای تحقیقاتی احمد شاملو، شاعر فقید ایرانی است که طی سال های متمادی توسط او و آیدا سرکیسیان، همسرش انجام شده و با مرگ این شاعر ناتمام مانده است. مهرداد کاظم زاده مدیر انتشارات مازیار که طبق وصیت نامه شاملو مسئولیت انتشار این فرهنگ عظیم را بر عهده دارد، علت عدم انتشار کتاب های این مجموعه را نه وزارت ارشاد و اعمال ممیزی که اختلاف نظر میان خود و آیدا سرکیسیان، همسر شاملو می داند. او می گوید: "در واقع ما بر سر ادامه کار با هم اختلاف داریم، چرا که من معتقدم پس از مرگ شاملو این کار می بایست بصورت تیمی ادامه یابد ولی خانم آیدا مخالف این عقیده هستند."
۳- سفر به دنياي درون
ميتوان گفت اسطورهها با ما سخن ميگويند، زيرا بيانگر آن هستند كه آنچه در درون خود ميدانيم، حقيقت است. حال چرا اين طور است؟ چرا به نظر ميرسد كه اين داستانها به ما ميگويند آنچه ما به سائقهاي دروني ميدانيم، حقيقت دارند؟ پاسخ اين سوال از زمينه هستي ما، يا ناخودآگاهي كه از همه پيشينيان به ارث بردهايم مايه ميگيرد. شما همان پيكر، و همان اندامها و انرژيهايي را داريد كه انسان كرومانيون سي هزار سال قبل داشته است. براي زيستن در مقام يك انسان، خواه در شهر نيويورك و خواه در غارها، از مراحل يكسان كودكي، رسيدن به بلوغ جنسي، تحول از وابستگي كودكي به مسئوليت مرد بودن يا زن بودن، ازدواج، سپس ناتواني جسمي، از دست دادن تدريجي نيرو، و مرگ گذر ميكنيد. شما جسمي يكسان و تجارب جسمي يكسان داريد، و لذا به انگارههايي يكسان پاسخ ميدهيد. به عنوان مثال، يكي از انگارههاي ثابت، كشاكش عقاب و مار است. مار وابسته به زمين و عقاب در پروازي معنوي است- آيا اين كشاكش چيزي نيست كه همه ما تجربه ميكنيم؟ و سپس، هنگامي كه اين دو با هم در ميآميزند، به يك اژدهاي حيرت انگيز، يعني مار بالدار ميرسيم. مردم در سراسر كره زمين اين انگارهها را ميشناسند. خواه اسطورههاي پولينزي را بخوانيم يا ايروكويي يا مصري، انگارهها يكسان اند، و از مسايلي يكسان سخن ميگويند.
فقط هنگامي كه در دورانهاي مختلف آشكار ميشوند، پوششي متفاوت دارند. درست مانند آن است كه يك نمايشنامه را به محلي ديگر برده باشيم، و درهر مكان، بازيگران محلي لباسهاي محلي بپوشند و همان نمايشنامه را اجرا كنند. و اين انگارههاي اسطورهاي، تقريبا ناخود آگاهانه از نسلي به نسل ديگر منتقل ميشوند. اين موضوع فوق العاده مجذوب كننده است، زيرا آنها درباره راز عميق خود شخص و همه چيزهاي ديگر صحبت ميكنند. رازي خوفناك و مهيب، زيرا همه تصورات يقيني شما از چيزها را در هم ميشكند، و در عين حال فوق العاده جذاب است، زيرا درباره طبيعن و هستي خود شما است. هنگامي كه شروه به فكر كردن درباره اين چيزها، يعني راز دروني، زندگي دروني و حيات جاودان ميكنيد، انگارههاي زيادي در اختيار نداريد. خودتان شخصا آغاز ميكنيد، و از انگارههايي بهره ميگيريد كه از قبل در نظام ديگري از انديشه موجود است. در دوره قرون وسطا اين احساس وجود داشت كه جهان را بايد به گونهاي قرائت كرد كه گويي براي شما پيامهايي دارد. اسطورهها به شما كمك ميكنند كه پيامها را بخوانيد. آنها احتمالات نمونه وار را براي شما بازگو ميكنند. به طور مثال بهشت و جهنم و همه خدايان دردرون ما هستند. اين دريافت بزرگ اوپانيشادهاي هندي در قرن نهم قبل از ميلاد است. همه بهشتها، همه خدايان و همه دنياها دردرون ما هستند. آنها روياهاي بزرگ شدهاند، و روياها تجليات انگارهاي شكل از انرژيهاي بدن در كشمكش با يكديگرند. اسطوره همين است. اسطوره، تجلي انگارههاي نمادين، يا انگارههاي استعارهاي، انرژي اندامهاي بدن در كشمكش با يگديگر است. اين اندام چيزي ميخواهد و آن اندام چيزي ديگر. مغز يكي از اندامها است.
۴- قرباني و سعادت

عصرایران- شورای ملی ایران و آمریکا با ارسال نامه ای به سردبیر یک روزنامه آمریکایی نسبت به انتشار یک کاریکاتور اهانت آمیز درباره ایرانیان اعتراض کرد.
به گزارش عصر ایران به نقل از سایت شورای ملی ایران و آمریکا، در پی انتشار یک کاریکاتور اهانت آمیز در روزنامه "کلمبوس دیسپچ" که در آن ایرانیان همچون سوسک ترسیم شده بودند یک عضو هیات مدیره شورای ملی ایران و آمریکا با ارسال نامه ای اعتراض شدید خود را نسبت به این مساله ابراز داشت.
روزنامه "کلمبوس دیسپچ" چاپ شهر کلمبوس در اهایو آمریکا روز سه شنبه گذشته در کاریکاتوری ایران را به شکل یک چاه فاضلاب بر روی نقشه خاورمیانه نشان داد.
در این کاریکاتور سوسک هایی بر روی نقشه ایران نشان داده شده که به سوی کشورهای همسایه روانه هستند.
در نامه شورای ملی ایران و آمریکا آمده است: "سردبیران روزنامه کلمبوس دیسپچ با انتشار این کاریکاتور نژادپرستانه به بخش بزرگی از جامعه آمریکا که ریشه آنها به یک تمدن پرشکوه و باستانی برمی گردد اهانت کرده اند."
گفتنی است روزنامه کلمبوس دیسپچ مدعی است که این کاریکاتور شامل همه ایرانیان نمی شود و تنها ایرانی های تندرو به شکل سوسک نمایش داده شده اند.
خاطرنشان می شود شورای ملی ایران و آمریکا، بزرگترین سازمان ایرانیان مقیم آمریکاست که مقر آن در واشنگتن قرار دارد.
| انتقاد شديد کروبي از حمله احمدي نژاد به احزاب |
|
|
|
گروه سياسي، معصومه ستوده؛ نشست مشترک اعضاي شوراي مرکزي حزب اعتماد ملي با منتخبان سي گانه کشوري در حالي در موسسه فرهنگي ايراندخت برگزار شد که اکثر اعضاي شرکت کننده نسبت به وضعيت موجود در مورد انتخابات ابراز نگراني کردند..... |
ادامه مطلب
در تهیه پیوندهای روزانه این وبلاگ از وبلاگ یک پزشک بسیار استفاده میشود
من کيستم
بلقيس سليماني
من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من کيستم؟،،
بي وفايي و بي مهري به نخبگان، برگزيدگان و چهره هاي ماندگار در ديار ما، رسم ديرپايي است. ما ايراني ها معمولاً بزرگان و نوابغ خود را پس از مرگشان مي شناسيم. اين رويه، به عادتي برايمان تبديل شده که بصيرت و بينايي حقيقي را از ما سلب کرده و ميزان قدرناشناسي مان را بالا برده... بهتر است با هم تعارف نکنيم. مگر غير از اين است؟
عصر يک روز مرطوب و پرعطش تابستاني جايي که به نظر مي رسيد تابستان در حال صرف کردن همه انرژي خود براي از پاي درآوردن شاخه ها و بوته هاست، روي تخت يکي از بيمارستان هاي شهر رشت، مردي چشم بست و ديگر باز نکرد که روزانه صدها بار از کنارمان مي گذشت، آرام و بي صدا عبور مي کرد و يکي از چهره هاي خاکستري و محوي بود که شايد حتي بارها به او تنه زديم و نفهميديم.
پروفسور محمود بهزاد، پدر علم زيست شناسي نوين که تمام تحصيل کردگان و شايد همه اهالي اين مرز و بوم، بهترين روزهاي کودکي و نوجواني خود را به شاگردي او گذراندند، در سال 1292 در رشت ديده به جهان گشود. همه ما از وي که پس از تحقيقات و تاليفات گسترده خود، به پدر علم زيست شناسي نوين ايران تبديل شد، کتاب هاي علوم تجربي سوم و چهارم دبستان را که با زباني شيوا و ساده، به بيان پايه ها و اصول علوم تجربي پرداخته بود، به ياد داريم.
«هميشه استاد» لقبي است که شاگردان دکتر بهزاد به او داده اند و حقيقتاً با وجود سابقه علمي گرانبها و ارزشمند، او لايق و شايسته اين عنوان نيز به شمار مي رود. پروفسور محمود بهزاد، از اولين ديپلمه هاي گيلان به شمار مي رود که در سال 1314 در رشته علوم طبيعي فارغ التحصيل شد.
استاد تسلط کامل به زبان هاي انگليسي، آلماني و فرانسوي را در کارنامه درخشان خود داشت و از مدرسان دبيرستان البرز تهران نيز بود. دبيرستاني که يکي از افتخارات علمي کشورمان در مقطع متوسطه به شمار مي رود و بسياري از بزرگان علم و دانش و ادب اين مرز و بوم، دوره هاي تحصيلي خود را در آنجا سپري کردند.
اين دانش آموخته دبيرستان شاهپور رشت که بعدها به تدريس در همين دبيرستان نيز مشغول شد، نخستين رئيس سازمان تاليف کتاب هاي درسي ايران بود که در سال 1341 اين سازمان را بنا نهاد و امروزه واحد بودن رسم الخط کتاب هاي درسي از دوره دبستان تا دبيرستان، مرهون زحمات شبانه روزي اوست که در اوج فقر علمي و عدم وجود حتي يک کتاب درسي، بار تاليف و گردآوري همه جزوات علمي معلمان و تبديل کردن آنها به کتاب درسي را به دوش کشيد.
دکتر بهزاد که در عمر خود تنها يک بار و توسط انجمن دانش آموختگان دبيرستان البرز و آن هم تنها چند هفته قبل از درگذشت اسفبارش تجليل و قدرداني شد، سابقه دريافت کمک هاي مادي و غيرمادي از هيچ سازماني را ندارد و شايد اين استقلال، آزادگي، مناعت طبع و عزت نفس يکي از بزرگ ترين افتخارات او به شمار مي رود که حتي در همايش چهره هاي ماندگار و از سوي صدا و سيما نيز تجليل نشد، با وجود اينکه پس از 60 سال تدريس علوم طبيعي و زيستي، به پدر زيست شناسي نوين ايران بدل شد و در طول 94 سال عمر گرانبهاي خود، 98 کتاب علمي تاليف کرد و پرکار ترين نويسنده کتاب هاي علمي در کشورمان لقب گرفت. بيولوژي براي همه، داروين چه مي گويد، ابعاد انساني نوع آدمي، علم وراثت، جهان در سراشيبي سقوط و کتاب هاي علوم تجربي سوم و چهارم ابتدايي در کنار کتاب هاي علوم تجربي اول و دوم راهنمايي از جمله شاهکارهاي علمي اين «هميشه استاد» به شمار مي رود که معمولاً کلاس هاي درس او به دليل علاقه دانش آموزان رشته هاي مختلف، در فضاي باز و با حضور صدها نفر مشتاق و علاقه مند از پايه هاي مختلف درسي که گاه حتي براي استفاده از بيان شيرين و دلنشين وي کلاس هاي درس خود را رها مي کردند، تشکيل مي شد.
پروفسور بهزاد با اينکه غير از 5 سال حضور در کرمانشاه و سال هاي تدريس خود در تهران، همواره در شهر و موطن خود زيست و زندگي کرد، اما در غربت کامل روزگار گذراند و هرگز مورد توجه مسوولان، مديران و حتي همشهريان خود قرار نگرفت و تنها شاگردان و واقفان به جايگاه علمي رفيع او بودند که سعي مي کردند همچون پروانه يي دور اين شمع هميشه استوار بگردند. کميسيون فرهنگي دومين شوراي شهر رشت با نصب تنديس دکتر بهزاد در مجموعه مفاخر در قيد حيات شهر رشت، نام اين بزرگ را در اذهان مردم ثبت کرد و شايد تنها نهادي بود که در زمان حيات استاد، از او تفقد و دلجويي به عمل آورد. «هميشه استاد» در آخرين روزهاي عمر پربرکت خود نيز تدريس و آموزش به مردم رشت و گيلان يعني شاگردانش را فراموش نکرد و در حالي که همگان انتظار داشتند در مراسم پرشکوه تجليل از مقام علمي اش توسط انجمن دانش آموختگان دبيرستان البرز يک سخنراني مفصل و نطقي غرا انجام دهد، با پاهاي لرزان اما پرتوان خود پشت تريبون رفت و اين چند جمله را گفت؛ «سلام... احساس خطر مي کنم. مردها چاق شده اند. صبحانه مفصل، ناهار متوسط، شام به هيچ وجه...» کشور ما در عصر روز پنجشنبه، اين نعمت بزرگ را از دست داد و نبض مردي که در اوج کهولت و در 94 سالگي، همچون يک جوان سرزنده و شاداب حرکت مي کرد و سخن مي گفت، در اين روز تلخ از زدن بازايستاد تا 13 شهريور ماه 1386، سليمانداراب رشت و در جوار آرامگاه ميرزا کوچک جنگلي، براي هميشه خوابگاه ابدي او باشد.
مشعل المپیک به ایران نیامد؟!
حمید رضا افتخاری
سال پيش وقتي در آستانه آغاز المپيک برلين مسوولان برگزاري بازي ها پيشنهاد مشعل گرداني را دادند کسي فکر نمي کرد اين پديده تا اين حد گسترش پيدا کند و حتي در کنار المپيک که از همان روزها سياسي بود رنگ سياست به خود بگيرد. اکنون پس از 71 سال و در آغاز سال 87 يعني از مارس (فروردين) 2008 مشعل گرداني سومين المپيک هزاره سوم آغاز مي شود. مشعل المپيک پکن 137 هزار کيلومتر و از 113 شهر عبور مي کند تا به ورزشگاه مرکزي المپيک پکن برسد و روزهشتم آگوست آتش بازي ها را روشن کند. جالب اينکه از اين 137 هزار کيلومتر و 113 شهر سهم ايران صفر است.....
ادامه مطلب
ادامه مطلب اسطوره: (قسمت دوم.. (...چناچه ندانيد زندگي دروني چيست يا از كجا است، تاسف خواهيد خورد.)...
هنگامي كه داستاني در ذهن شما جا بگيرد، ارتباط آن را با آنچه در زندگي تان اتفاق مي افتد در مي يابيد. شما را در مقابل چشم اندازي از آنچه برايتان اتفاق مي افتد قرار مي دهد. با از ميان رفتن آن، ما واقعا چيزي را از دست مي دهيم، زيرا ادبياتي نداريم كه با آن قابل قياس باشد و جاي آن را بگيرد. اين اطلاعات جسته گريخته از روزگاران كهن، و ناظر بر مضمون هايي كه به زندگي بشر ياري رسانده اند، تمدن ها را پديد آورده اند، و در گذر هزاره ها اديان را تغذيه كرده اند، به مسايل عميق دروني، رازهاي دروني، و آستانه هاي گذر دروني ما مي پردازند، و اگر شما راهنماها و علايم موجود در طول مسير را نبينيد، ناگزيريد شخصا ً مسير را پيدا كنيد. اما به محض آنكه اين موضوع از مجراي يكي از اين سنت هاي آكنده از اطلاعات عميق، غني، و زندگي بخش شما را به دام مي اندازد، چنان احساسي پيدا خواهيد كرد كه ديگر به هيچ وجه آن را كنار نخواهيد گذاشت. بنابراين ما سعي مي كنيم كه از طريق داستان گويي با جهان كنار بياييم و زندگي خود را با واقيعت هماهنگ كنيم. رمان هاي بزرگ به نحو شگفت آوري آموزنده اند و آموزش يكي از اركان كمال انساني است. به همين دليل است كه عشق به خدا براي از مردم بسيار دشوار است، زيرا در آنجا از كمال نايافتگي خبري نيست. شايد در شما نوعي حس حرمت گذاشتن پديد آيد، اما اين عشق واقعي نيست.
اسطوره، داستان جستجوي ما براي يافتن حقيقت، معنا و دلالت طي اعصار و قرون متمادي است. همه ما نيازمند آنيم كه داستان خود را بگوييم و درك كنيم. همه ما نيازمند آنيم كه مرگ را درك كنيم و با آن روبرو شويم، و همه ما در گذر از ولادت به زندگي و سپس مرگ، به كمك نياز داريم. همه ما براي زيستن، به معنا دادن، لمس جاودانگي، درك راز آميز بودن، و فهم اينكه چه كسي هستيم نياز داريم.
مردم مي گويند : آنچه ما در جستجوي آنيم يافت معنايي براي زندگي است. گمان نمي كنم اين همان چيزي باشد كه واقعا در پي آنيم. به نظرمن، آنچه ما به دنبالش هستيم تجربه زنده بودن است، به گونه اي كه تجارب صرفا جسماني زندگي، در دروني ترين وجه هستي و واقعيت ما طنين اندازد، و جذبه زنده بودن را عملا ً احساس كنيم. همه آنچه نهايتا ً به دنبالش هستيم اين است، و اين سر نخ ها به ما كمك مي كنند كه آن را در خود پيدا كنيم.
حال اين سوال مطرح مي شود كه آيا اسطوره ها سر نخ اند ؟
بايد گفت : بله. اسطوره ها سر نخ هايي براي امكانات معنوي زندگي بشراند. چيزي كه ما قادر به درك و تجربه دروني آن هستيم. پس مي توان توضيح داد كه مابراي تعريف اسطوره به جستجوي معناي آن نخواهيم رفت بلكه با پيگيري آن به دنبال تجربه معنا يا تجربه زندگي خواهيم بود. ذهن به ناگزير بايد به معنا بپردازد.معناي يك گل چيست ؟ معنايي وجود ندارد. معناي كاينات چيست ؟ معناي يك كك چيست ؟ صرفا ً وجود دارد، همين. ما چنان گرفتار انجام كارها براي رسيدن به مقاصد ارزش بيروني هستيم كه فراموش مي كنيم ارزش دروني و جذبه همراه با زنده بودن، تمام مطلب است. اينجاست كه خواهيم گفت جهت به دست آوردن اين تجربه بايد به مطالعه اسطوره ها بپردازيم. آنها مي آموزند كه مي توانيد به درون باز گرديد، و شروع به دريافت پيام نمادها مي كنيد و براي اين كار اسطوره هاي ملت ديگر را بخوانيد، نه اسطوره هاي دين خود را، زيرا گرايش تان بر آن است كه دين خود را از زاويه واقعيات امور تفسير كنيد، اما اگر اسطوره هاي ديگران را بخوانيد شروع به دريافت پيام خواهيد كرد. اسطوره كمك مي كند كه ذهن خود را در تماس با اين تجربه زنده بودن قرار دهيد. به شما مي گويد اين تجربه چيست. به عنوان مثال، ازدواج را درنظر بگيريد. ازدواج چيست ؟ اسطوره مي گويد چيست. ازدواج، اتحاد دوباره جفت جدا شده است. شما در اصل يكي بوده ايد. اكنون در جهان دو تا هستيد، اما ازدواج درك اين يگانگي روحي است. ازدواج با ماجراي عاشقانه فرق مي كند، و با آن هيچ ارتباطي ندارد. سطح اسطوره شناختي ديگري از تجربه است.هنگامي كه افراد با اين نيت ازدواج مي كنند كه يك ماجراي عاشقانه بلند مدت را آغاز نمايند، خيلي زود از يكديگر جدا مي شوند، زيرا همه ماجراهاي عاشقانه به ناكامي منتهي مي شوند. اما ازدواج، درك نوعي يگانگي روحي است. چناچه زندگي مناسبي داشته باشيم، و ذهنمان در رابطه با شخصي از جنس مخالف، معطوف به كيفيت هاي مناسبي باشد، همسر مذكر يا مونث مناسب خود را پيدا خواهيم كرد. اما چناچه با علايق جسماني خاصي اغفال شويم، با شخص نا مناسبي ازدواج خواهيم كرد. از رهگذر ازدواج با شخص مناسب، تصور خداي مجسم را بازسازي مي كنيم.
۳ - سفر به دنياي درون(ادامه دارد)
لغت نامه مهندسين در جلسات کارفرما
1. اين بستگى دارد به ...... يعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
2. اين موضوع پس از روزها تحقيق و بررسى فهميده شد. يعنى: اين موضوع را بطور تصادفى فهميدم!
3. نحوه عمل دستگاه بسيار جالب است. يعنى: دستگاه كار مى كند و اين براى ما تعجب انگيز است!
4. كاملا انجام شده يعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ريزى شده !
5. ما تصحيحاتى روى سيستم انجام داديم تا آن را ارتقا دهيم. يعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ايم!
6. پروژه بدليل بعضى مشكلات ديده نشده، كمى از برنامه ريزى عقب است. يعنى: تاكنون روى پروژه ديگرى كار مى كرديم!
7. ما پيشگويى مى كنيم..... يعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!
8. اين موضوع در مدارك علمى تعريف نشده. يعنى: تاكنون كسى از اعضا تيم پروژه به اين موضوع فكر نكرده است!
9. پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سيستم بدون نقص كار مى كند. يعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست!
10. تمام انتخاب اوليه به كنار گذاشته شد. يعنى: تنها فردى كه اين موضوع را مى فهميد از تيم خارج شده است!
11. كل كوشش ما براى اينست كه مشترى راضى شود. يعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبيم كه هر چه كه به مشترى بدهيم راضى مى شود!
12. تحويل پروژه براى فصل آخر سال آينده پيش بينى شده است. يعنى: كه تا آن زمان ما مى توانيم مقصر تاخير در اجراى پروژه را كسى از ميان تيم كارفرما پيدا كنيم!
13.
روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستيم. يعنى: هنوز تصميم نگرفته ايم چه كنيم!
14. تا چند دقيقه ديگر به اين موضوع مى رسيم. يعنى: فراموشش كنيد، الان به اندازه كافى مشكل داريم!
15. حالا ما آماده ايم صحبتهاى شما را بشنويم. يعنى: شما هر چه مى خواهيد صحبت كنيد كه البته تاثيرى در كارى كه ما انجام خواهيم داد ندارد!
16. بعلت اهميت تئورى و عملى اين موضوع...... يعنى: بعلت علاقه من به اين موضوع!
17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. يعنى: طبيعتا بقيه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما بايد بعد از مطالعه به آن برسيد، نبوده اند!
18. بقيه نتايج در گزارش بعدى ارائه مى شود. يعنى: بقيه نتايج را تا فشار نياوريد نخواهيم داد!
19. ثابت شده كه .... يعنى: من فكر مى كنم كه .....!
20. اين صحبت شما تا اندازه اى صحيح است. يعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!
21. در اين مورد طبق استاندارد عمل خواهيم كرد. يعنى: ازجزئيات كار اصلا اطلاع نداريد!
چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. راننده ي آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟
چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمهاش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.
جوان، ماشين خود را در گوشهاي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحهي NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS ) را فعال كند، شد. منطقه چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه ي كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.
بالاخره 150 صفحه اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.
چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.
آنگاه به نظاره مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد
مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو يك مشاور (مهندس صنايع )هستي.
مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد:
كار ساده اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي
به یادوار شاملوی بزرگ که (در آستانه اش) حضور مرگ را قابل تحمل تر میکند.
بايد استاد و فرود آمد
بر آستان دري که کوبه ندارد ،
چرا که اگر بهگاه آمده باشي دربان به انتظار توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.....
ادامه مطلب
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي مستقيم
شما در يک مهماني به همراه دوستانتون، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يکي از دوستاتون ميره پيش دختره ،به شما اشاره مي کنه و مي گه : " اون پسر ثروتمنديه ، باهاش ازدواج کن" ، به اين مي گن تبليغات
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب مي کنين و ميرين پيشش، اون رو به يک نوشيدني دعوت مي کنيين ، وقتي کيفش مي افته براش از روي زمين بلند مي کنين ، در آخر هم براش درب ماشين رو باز مي کنين و اون رو به يک سواري کوتاه دعوت مي کنين و ميگين : " در هر حال ،من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج مي کني؟" ، به اين ميگن روابط عمومي
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين که داره به سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من ازدواج مي کني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما توسط مشتري
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم يک سيلي جانانه نثار شما مي کنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري
شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين :"من پسر ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن"و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفي مي کنه ، به اين مي گن شکاف بين عرضه و تقاضا
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد ، باز هم از زندگی خود راضی نبود . اما خود نیز علت را نمی دانست .
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد . هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید . به دنبال صدا ، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد .
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم . تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم . ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم . بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد . نخست وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست . اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است .
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟
نخست وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید چند کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید . به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست .
پادشاه بر اساس حرفهای نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند .
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید . با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد . با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت . آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و د آنها را شمرد . 99 سکه ؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است . بارها طلاها را شمرد . ولی واقعا 99 سکه بود . او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست . فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست ؟ شروع به جستجوی سکه صدم کرد . اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد . اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند .
تا دیروقت کار کرد . به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند . . آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند . او فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید .
نخست وزیر جواب داد : قربان ، حالا این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درامد . اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند . تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند . آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند . این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد . آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
سلام به تک تک دوستان.... یادتون باشه وفتی سرتونو به سیاست یا تماشای فوتبال یا ... بند میکنید، دارید خودتونو اسیر میکنید... دارین فکرتونو محدود میکنید. خوشبختی توی ذهن شماست. محدودش نکنید. راه خود شناسی از سمت سیاست معروف به بی پدر و مادر نیست. به هوش باشین... این زیرو بخونید....
اسطوره ها
چكيده :
انگاره هاي اسطوره، بازتاب امكانات معنوي هر يك از ماست. با تامل كردن در باب اين انگاره ها، قدرت آنها را به درون زندگي خويش منتقل ميسازيم. يكي از چيزهايي كه در اسطوره پيش مي آيد آن است كه در قعر جهنم صداي رستگاري به گوش مي رسد. لحظه تاريك، لحظه اي است كه پيام واقعي تحول، در شرف آمدن است. هنگامي كه ذهن ما مبادرت به كنكاش در يك نماد مي كند به انگاره هايي فرا سوي خرد دست مي يابد. اين مقاله به شناسائي اين انگاره ها و نمادها خواهد پرداخت و سعي در معرفي آن به انسان متمدن امروزي مي نمايد.
۱. مقدمه
شكسپير مي گويد : " هنر آيينه اي است كه در برابر طبيعت گرفته شده است. " طبيعت، طبيعت شما است و همه انگاره هاي شاعرانه و اعجاب انگيز اسطوره شناسي، به چيزي در شما اشارت دارند. هنگامي كه ذهن شما در دام انگاره اي اسير مي شود كه در آنجا حضور دارد، به گونه اي كه هرگز به خود مراجعه نكنيد، انگاره را غلط خوانده ايد. دنياي دروني، دنياي درخواست ها، انرژي ها، ساختارها و امكانات شما است كه با دنياي بيروني تلاقي مي كند. دنياي بيرون، عرصه تجسم شما است. جائي كه شما هستيد. بايد هر دوي آنها را به حركت در آوريد. به گفته نوواليس " مكان روح جائي است كه دنياهاي دروني و بروني تلاقي مي كنند."
۲. اسطوره و دنياي جديد
با طرح چند سوال به تشريح اسطوره و جايگاه آن در دنياي متمدن امروزي خواهيم پرداخت:
چرا اسطوره؟ چرا بايد نگران اسطوره ها باشيم؟ آنها بر زندگي ما چه تاثيري مي گذارند؟
نخستين پاسخ اين است كه "راهت را ادامه بده، زندگيت را بكن، زندگي خوبي است، تو به اسطوره شناسي نيازي نداري. " نبايد عقيده داشت كه بايد به موضوعي علاقه مند بود، صرفا به اين دليل كه گفته مي شود موضوع مهمي است. بايد به نوعي گرفتار شدن در دام جذبه يك موضوع اعتقاد داشت. اما با يك معرفي درست، خواهيد ديد كه اسطوره شناسي شما را در كمند خود اسير خواهد كرد. بنابراين، بايد ديد كه چناچه شما را در كمند خود اسير كند، چه كاري برايتان انجام خواهد داد.
يكي از مشكلات امروز ما اين است كه به اندازه كافي با ادبيات معنوي آشنايي نداريم. ما به اخبار روز و مشكلاتي كه ساعت به ساعت دامنگيرمان است دلبسته ايم. در گذشته محيط دانشگاه فضايي كاملا بسته و جدا شده بود كه در آن اخبار روزمره نمي توانست مانع از توجه شخصي به ميراث انساني شكوهمندي شود كه در سنت بزرگ ما بر جاي مانده است؛ سنتي متشكل از افلاطون، كنفسيوس، بودا، گوته و ساير كساني كه از ارزش هاي جاوداني پيرامون زندگي ما سخن مي گويند. هنگامي كه سن تان بالاتر مي رود و دل مشغولي هاي زندگي روزمره را به تمامي پشت سر مي گذاريد، و توجه خود را به زندگي دروني معطوف مي كنيد، چناچه ندانيد زندگي دروني چيست يا از كجا است، تاسف خواهيد خورد.....(ادامه دارد)
اجازه بدید بقیه ش باشه واسه بعد... آخه هف هش صفحه ی میشه....به مرور همشو میارم اینجا
یقیناً کسی را نمیتوان یافت که هنگام دیدن یک عکس زیبا ، حتی اگر پیگیر عکاسی نباشد قدری در زیبایی نهفته در آن تامل نکند ، حال اگر آن عکس حاصل طبع رضا دقتی باشد احتمالاً قضیه از یک درنگ کوتاه فراتر خواهد رفت .
دقتی در عکس های مبهوت کننده اش ـ که گهگاه با نقاشی پهلو میزند و در ارتباط کامل با تمامی هنرهای شناخته شده است ـ دغدغه هایش از جهان پیرامون خویش را بازمیتاباند و به راستی در این شعبده نیز بسیار موفق بوده است ، توفیقی که یک عمر زندگی آمیخته با سختی و همراهی و نزدیکی با ستمدیدگان را بر پیشانی خود دارد ؛ آقای دقتی به احترامت فقط میتوانم به پا خواسته و تعظیمت کنم!
چندی پیش او نشان ملی لیاقت فرانسه را دریافت نمود از او وعکس هایش میتوانید در سایتهای زیر:
مؤسسه فرهنگی " آيينه" و وبستان و نشنال جئوگرافی و نیز مجلس سنای فرانسه سراغ یافته و در دریایی از شگفتی غوطه ور شوید ؛ درذیل چند تا از زیباترین عکس هایش را قرار میدهم
ادامه مطلب

